
خط قرمز خوب ؟ يا بد ؟
خط هاي قرمزدر جوامع مانند مرزهاي جغرافيايي که تعيين كننده حدود كشورها و تقسيمات آن است می ماند . با اين تفاوت كه بسياري از اين حدود نانوشته و قراردادي و يا اعتقاد و باورها جامعه اي بر اساس سنتها و اعتقادات و آرمانهاي خاص خود تلقي مي گردد. كه در آن بايد ها و نبايدها يي در غالب تربيت و رعايت حقوق ديگران از خانواده شروع شده و به بخشهاي ديگر جامعه تسري بيدا مي كند و گاه آنقدر پيش مي رود تا در پارلمانها بعنوا ن قانون و يا تبصره و متمم بر آن تاثيرمي گذارد. كه معمولا اين خطوط قرمز دراصل بقاي نظام هاي حكومتي با در نظر گرفتن كليه حقوق افراد آن جامعه است.
در نظام جمهوري اسلامي قانون مبتني براصول و قوانين دين مبين اسلام در مجلس توسط نمايندگان مردم و يا دولت ويا قوه قضائيه به شوراي اسلامي پيشنهاد يا وضع و پس از كارشناسي هاي آن توسط فقهاي شوراي نگهبان كه مسلط بر امور حقوقي و ديني بوده تائيد و يا در صورت ابهام جهت رفع نقايص به مجلس عودت داده مي شود تا خاتمه مراحل آن كه حاصل اين فرآيند برخورداري از يك اتحاد ديني و ملي به دور از هرگونه گرايشات صنفي. سياسي قومي و... مي باشد كه مردم با احترام آنرا پذيرفته واز آن تبعيت مي كنند.در اين نظام خطوط قرمز أن مرز هنجارها و ناهنجاري هاست و مراقبت و صيانت ازارزشها و پاسداري قدرداني ايثارها و جانفشاني هاست كه اين نظام را روز به روز به مقتدرتر ونويد بخش براي تمام مستضعفان عالم و ترغيب آنها به مبارزه با استكبار جهاني مي نمايد واضح است كه عدول و نا ديده انگاشتن وعدم درك اين نعمتهاي بدست آمده با شبه افكني وشبهه برانگيزي بدون ارائه راهكارهاي مناسب وعلمي و عملي و كارشناسي شده و تعليق فكري افراد جامعه مخصوصا در ذهن نسل سوم انقلاب تحت عنوان ارائه واقعيات و مستندات بدون هيچ نتيجه گيري كه حاصلي جزمشوش نمودن و انحراف آنها از ميراث گرانبها يي كه نصسبشان شده كه در سايه همان ايثارگري و فرهنگ شهادت طلبانه است غفلتي است نابخشودني واين نسل حق اوست بايد بداند .
در جوامع عده اي هميشه سعي دارند تا براي ديگران حدود و اختيارات فرا تر از قانون تعريف كنند و به بهانه هايي مانند خط شكني و گذر از خطوط قرمز ! و القائ و تعيين خط هاي قرمز فكري و مورد نظر خودشان و مرزهاي جديدي ايجاد كرده كنند و همين افراد با ناديده گرفتن حقوق ديگران و حريم و حرمت اجتماعي و زير پا نهادن ارزشهاي اعتقادي و اخلاقي آنان كه معمولا از ابزارهاي فشار و ارعاب هوچيگری و فرافکنی صورت مي پذيرد . و خود را متفاوت از ديگران مي پندارند ويا خود را از امتياز ويژه اي برخوردار مي دانند و اين امتيازنه اعطايي از افراد جامعه ! بلكه خود براي خود قائلند اين مدل خود باوري را متفاوت بودن و برتر بر انديشه ديگران ميدانند .
اين تفكر به عصرو دوران مدرنيسم برنمي گردد بلكه در تمام ادوارزندگي بشري همراه با رشد بيو لوژيكي و تكنولوژي او رشد كرده است معمولا اينگونه افراد متعادل نبوده گاه به قول معروف گاه ازاين طرف گاه از آن طرف مي افتند. وشايد حق دارندخود را متفاوت بپندارند! چون تفاوت عمده آنان با ديگرمردم جامعه در ابن عدم تعادل آنهاست. اين خيال باوري تا جايي پيش مي رود تا استيلا جويي و برتري طلبي گاه آسيب هايي جبران نا پذير به جامعه مي زنند. كه شايداز فجيع ترين نمونه آنها در تاريخ اسلام شكافتن فرق مبارك علي (ع) و به شهادت رسانيدن ايشان دربهترين ايام و شبهاي خدا باشد. أن هم توسط كسي كه خود در صف رزمندگان صدراسلام عليه كفار زخمها خورده ! مزمت اسلام از اينگونه وهم گرايي ! و تفكرات و رفتارها وناهنجاري ها و دعوت به رعايت حدود و اعتدال به حق چه شايسته است.
از ابزار ها و روشهاي متداول عصرارتباطات جهت نيل به مقصودشان مي توان استفاده رسانه اي فيلم هاي تخيلي شبكه هاي خوشه اي رو به رشد تلوبزيوني جهاني كتابها درقالب رمانها و داستانهاي تخيلي و واقعيت جلوه دادن موهومات مجازي تحريف تاريخ ها و تمدن ها و بمباران اطلاعاتي و خبري ضد و نقيض جهان كه در اين عرصه آلودگي اطلاعاتي جهاني آلودگی ترم افزاری و فکری و اشغال حجم عظيمی از فکر و حافظه انسانها به مانندآلودگي محيط زيست زمين و تاثيرات تخريب بستر زندگی تمام زمينيان را در بر مي گيرد. كشور ما هم بي نصيب از آن نمانده و نخواهد ماند كه هوشياري بيش از پيش متصديان اين امور را مي طلبد .
بياييم به حريم هاي تعيين شده كشورمان احترام بگذاريم . و با ترسيم و تعريف خطوط قرمز سليقه اي خود حريم اعتقادي و شخصي ديگران و تاريخ و ارزشهايي را كه متعلق به همه هموطنان عصر حاضر و نسلهای آينده مان است در يک کلام هويت ماست مورد هجمه قرار ندهيم كه اين رفتار زيبنده اخلاق ديني و ملي ما نيست.
هر قرمزي خط قرمز سينماي ايران نيست !
بهاي عبور از اين باصطلاح خطوط قرمز را كه برخي دست اندر کاران صنف سينما را از آبروی مردم اعتقادات مردم ارزشهای گرانبهای مردم وام می گيرندز و سود و اصل آنرا يکجا از گيشه تحوبل گرفته و انتظار دارند مرغی ! به سيمرغداری آنها اضافه گردد. همه اقشار مردم هورا بکشند اگر کسی اعاده حيثيت کرد عذر بدتر از گناه بياورند که مستند ساختيم می دانيد تعريف مستند سازی چيست ؟ اين هم عكس كسي كه مستندش را ساختم و در اين راستا هر چه حاشيه بيشتر شود فيلم معروفتر می شود که بعضا دست اندر کاران تهيه خود آتش بيار معرکه می شوند .

نه عزيز مستند ساز ! همانگونه که هر گردی گردو نيست ! هر خط قرمزی خط قرمز سينما نيست ! اين قرمزی که افنخار به عبور از آن می کنيد ! خط قرمزی است از خون شهدا که عبور از آن غير ممکن است و قرمز تر از آن اشک و آه و سرخی چشمان به در دوخته عزيز نيامده مادران و پدران و غم ديده گان است . آنها با خدا معامله کردند . بقيه سوداگران جز خسران چيزی به عابده و فايده نمی برند.
لينک حاميان مديران گرامی وبلاگها
و آرشيو همه نظرات دوستان
کجاییـــد ای شهیـــدان خدایـــی
مبادا روی لاله هـــا پا گـــذاریم
ارسال نامه به رياست صدا و سيما مهندس ضرغامی
سری اول نظرات دوستان در عدم پخش اين فيلم از تلويزيون
| کدام اخراجی؟ | |
***
در یك غروب گرم و دودزده، در میان سرسام ماشینها كه بیهیچ توجه به بنزین سهمیهای همچنان در رفت و آمد هستند؛ در جنوبیترین نقطه شرق تهران در خیابان اتابك دنبال خانه شهید «مجید خدمت» میگردم. آدرس درست و حسابی ندارم. برای گرفتن آدرس از دفتر بنیاد شهید هم احتیاج به نامهنگاری و مكاتبه است كه مطمئناً زمان میبرد. جایی خوانده بودم: «مسعود دهنمكی» و بازیگران فیلم «اخراجیها» به دیدن خانواده شهید مجید خدمت رفتند و در انتهای خبر نشان از خیابان اتابك داده بودند. روی همین حساب با «كامبیز دیرباز» بازیگر نقش «مجید سوزوكی» تماس گرفتم تا آدرس را از او بپرسم. دیرباز هم دقیق نمیداست و فقط به اتابك اشاره كرد و در آخر نیز حواله به دهنمكی داد. با «جناب كارگردان» تماس میگیرم. جواب درستی نمیدهد و ارتباط قطع میشود. چارهای نیست. باید كوچه به كوچه خیابان اتابك را جستوجو كنم.
در آن غروب خاكستری، به اتابك میرسم. قبل از این كه وارد خیابان شوم، پایگاه بسیج مالك اشتر را میبینم. از نگهبان ورودی میپرسم؛ میگوید ساعت اداری تمام شده و باید در آن موقع مراجعه و پرس و جو كنی. نام مجید خدمت برایش آشنا نیست. میگویم: همان شهیدی كه دهنمكی اخراجیها را از روی زندگیاش ساخته! میگوید: «آهان، مجید سوزوكی را میگویی؟» جواب میدهم: بله خودش است. میگوید: «خانهشان قبل از اتابك، داخل خیابان مینابی است. آنجا از هركس بپرسی نشانت میدهد.»
خوشحال از این كشف، راه میافتم تا به آن خیابان برسم. وارد خیابان كه میشوم در كمركش آن به كوچه شهید «امیرحسین خدمت» میرسم. برادر مجید است. برادری كه هفت سال زودتر از او در «بازیدراز» شهید شده. از یكی- دو نفر نشانی خانه را میپرسم و یكی از آن ها «محمد خدمت» برادر مجید را نشانم میدهد. محمد دعوتم میكند به خانه شان برویم. وقتی مینشینیم، پدر و تنها خواهر مجید هم به ما اضافه میشوند. حرفهایی از سر ناراحتی راجع به فیلم میگویند. میگویم: برای نقد و انتقاد و بررسی فیلم نیامدهام، میخواهم از خود مجید بنویسم. مجیدی كه در هیاهو و حاشیههای فیلم گم شد و درست معرفی نشده.
خواهر مجید اینطور روایت میكند: «ما پنج برادر و یك خواهر هستیم. دو برادر بزرگم شهید شدهاند؛ امیرحسین كه در اوج جوانی عضو سپاه پاسداران بود و در سال 1360 در منطقه بازیدراز شهید شد و برادر دیگرم مجید كه متولد 1341 بود و در سن 26 سالگی، در سال 1367 در ارتفاعات «شاخ شمیران» به شهادت رسید.»
میپرسم: مجید چطور سوژه فیلم اخراجیها شد؟ میگوید: «برادرم مجید، پسر دوم خانواده بود. تا كلاس پنجم درس خواند و سال اول راهنمایی ترك تحصیل كرد و رفت دنبال كار. از همان سن و سال در یك سماورسازی مشغول شد و تا آخر هم همین كار را دنبال كرد. اولش مادرم راضی به ترك تحصیل مجید نبود. تمام فكر و ذكرش تحصیلات بچهها بود. مجید قول داد به كلاسهای شبانه برود و درس را دنبال كند. یك روز معلمهایش مادرم را خواستند و به او گفتند: حاج خانم خودت را خسته نكن، این پسرت درس نمیخواند. تازه شبها سر كلاس میخوابد! به هر حال فشار كار روز تمام رمق او را میگرفت. آخرش یكی از معلمها گفت: شاید در كار موفق شد و به جایی رسید. انگار آن معلم یك چیزی میدانست. مجید آنقدر به سماورسازی علاقه داشت كه آخرش یكی از استادكارهای این رشته شد و تمام كارگاهها دنبالش بودند. بعد از مدتی برادرم از كار برای دیگران خسته شد و آمد برای خودش در همین منطقه در محله اصفهانك، یك مغازه باز كرد. مجید خیلی خوشاخلاق و اهل بگو و بخند بود. دوستان زیادی داشت و اكثراً با آن ها میجوشید. غروبها كه از سر كار میآمد ساكش را بر میداشت و به باشگاه كشتی میرفت. عاشق ورزش بود.» خواهر مجید این ها را میگوید و به مجید سوزوكی فیلم دهنمكی اشاره میكند: «آخر كجا مجید ما دم به دم سیگار آتش میكرد؟ او اصلاً اهل سیگار نبود، تازه از دود سیگار هم بدش میآمد. گاهی اوقات پدر ما سیگار میكشید مجید ناراحت میشد و میگفت: بابا برو تو حیاط بكش، دودش ما را اذیت میكند.»
خواهر، دل پردردی دارد. گاهی اوقات احساسات بر او غلیان كرده و از مجید سوزوكی فیلم شكوه میكند. نمیخواهم به فیلم برگردیم. میگویم: این لقب سوزوكی و عشق موتور وجود داشت؟ خیلی محكم رد میكند و میگوید: «برادرم برای رفت و آمد به محل كارش از موتور استفاده میكرد اما با موتورهای معمولی و هیچ وقت معروف به سوزوكی نبود.» این ها را میگوید و یاد آن روزها میافتد؛ روزهایی كه پنج یا شش سال سن داشت. بغض كرده و میگوید: «هر وقت از سر كار میآمد، با دست پر بود. برای خانه همه چیز میخرید. بعدش هم من یا برادرم محمد را سوار ترك موتورش میكرد و میبرد میگرداند و آبمیوه برایمان میخرید. او خیلی مهربان بود. یادم است آن وقتها برادر بزرگ ترم امیرحسین شهید شده بود و مجید از این بابت همیشه هوای مادرم را داشت. امیرحسین از سال 59 وارد سپاه شد و سال 60 در بازیدراز سرپل ذهاب مفقودالاثر شد. مجید با پسرعمویم برای پیدا كردن جنازه به جبهه رفت و موفق نشد. تازه بعد از آن هم چند بار در قسمت تداركات برای تعمیر سماورها و چراغهای والور به منطقه رفت. آن وقت در فیلم نشان میدهند كه او برای اولین بار آن هم بابت به دست آوردن دل حاجی و دخترش به جبهه میرود. كدام دختر؟ كدام حاجی؟ اصلاً مجید ما وقت این حرفها را نداشت.»
دوباره به فیلم برگشتهایم. انگار چارهای نیست و قرار است در این گزارش هم پلان به پلان جلو بریم. از روزگار جوانی و عاشقی مجید جویا میشوم. این بار محمد جواب میدهد: «مجید وقت این كارها را نداشت؛ تمام فكر و ذكرش كار و مادرم بود.» حرفهایش تمام نشده كه فاطمه تنها خواهرشان میگوید: «مادرم خیلی دوست داشت برای مجید زن بگیرد. مجید دوست داشت خانه و زندگی و بچه داشته باشد. چند جایی برایش خواستگاری رفتیم، هربار به دلایلی نمیشد؛ یا او را نمیپسندیدند یا خودش نمیپسندید. دستهایش و انگشتهایش همیشه بریده و زخمی بود. او با ورقهای نازك فلزی سر و كار داشت و از برشهای آن همیشه انگشتهایش زخمی بود، طوری كه هیچ وقت نمیتوانست انگشتر دست كند، تا چه برسد به انگشتر عقیق و ما مانده بودیم مجید سر عقد چه كار میكند؟! بالاخره یك روز مادرم و خالهام با یك دخترخانم آشنا میشوند كه معلم بود. پرس و جو و كارهای همیشگی خواستگاری و تعیین وقت و از این حرفها تا اینكه با مجید میروند. یادم است مجید آن روز كت و شلوار نپوشید. با همان لباسهای معمولی راه افتاد. وقتی مادرم گفت: چرا كت و شلوار نمیپوشی؟ جواب داد: همین طور ساده میآیم. میخواهم با همین ظاهر مرا بپسندند. برادر دختره وقتی دستهای داداش مجیدم را میبیند، تعجب میكند. همان روز گفته بود: معلوم است این پسر اهل كار و زندگی است. به هرحال همه چیز تأیید شد و مورد پسند خانوادهها قرار گرفت. مادرم دنبال جفت و جور كردن كارها و برگزاری مراسم عقد بود. همه چیز داشت پیش میرفت كه مجید منصرف شد. یكهو تصمیم گرفت به جبهه برود. او چند بار هم قبلش رفته بود. یك سماور بزرگ برای هیأت رزمندگان ساخته بود و خودش برده و اهدا كرده بود. نمیدانم آن شب چه شد كه تصمیم گرفت برود؛ رفتنی كه همیشگی بود. نه این كه از دختره چیزی دیده باشد یا ایرادی از طرف آن ها باشد، نه، این طور نبود. آن ها خانواده خیلی خوبی بودند. حتی مجید به مادرم گفت از آن ها عذرخواهی كند. قرار خودش با خودش بود. انگار آدم این دنیا نبود. باید میرفت كه رفت.»
خواهر مجید از روزهای آخر برادر میگوید و من در ذهن خود به یاد نوای «محمد اصفهانی» در آخر فیلم میافتم. آن جا كه زمزمه میكرد: «دنیا رو با همه خوب و بدش، با همه زندونیهای ابدش، پشت سر گذاشتن و رها شدن، رفتن و سری تو سرا شدن، واسشون تو بند دنیا جا نبود، دنیا كه جای پرندهها نبود...»
نمیدانم در آن شب آخر چه اتفاقی افتاد. نمیدانم چطور از مادر و تمام داغهایش دل كند و رفت تا داغی دیگر بر دل مادر شود. مادری كه تمام بهانه او برای زندگی بود. میگفت و میخندید و میخنداند تا دل مادر را شاد كند، شاید كمی از اندوه فقدان امیرحسین را كم كند. مادر چه كار كند با دو داغ امیرحسین و مجید؟ تازه قرار بود آقامجید را داماد كند. دلش پر میكشید تا نوههایش را در آغوش بكشد. اما انگار قسمت نبود. وقتی مجید رفت، دل مادر هم با او رفت. خواهر، مانده آن روزها را چطور توصیف كند. برادرش به جبهه رفته بود. دیگر كسی نبود تا بعدازظهرها او و محمد را سوار موتور كند و به گردش ببرد.
از دوستان و اطرافیان برادرش میپرسم. میگوید: «مجید اهل رفیقبازی بود، دوستان زیادی داشت. اهل كار بود و درآمد داشت و در بیشتر مواقع برای دوستانش خرج میكرد. خیلی دست و دلباز بود. دوستان خوبی داشت. البته نه مثل آن دوستانی كه در فیلم به تصویر كشیده شده. بهترین دوستانش محمد نبوی و سعید صفوی بودند. با محمد نبوی همسایه دیوار به دیوار بودیم. از بچگی با هم دوست بودند. حتی سربازی هم با هم رفتند. آن ها در ارومیه خدمت كردند. زیاد سر به سر هم میگذاشتند. یك مسافرت دو هفتهای هم به خارج كشور رفتند. سری از هم سوا بودند. سعید هم بیشتر مواقع با آن ها بود. یادم است یك بار با هم مادرم را به سفر سوریه بردند. عكسهای آن سفر زیارتی را در آلبوم مجید داریم.» این ها را میگوید و آلبومها را میآورد. به تماشای عكسها مینشینم. عكسهایی با لباس سربازی و لباس كشتی و كت و شلوار مسافرت و در هیچ كدام آن ها از گیوه و كاپشن خلبانی خبری نیست! محمد خدمت میگوید: «اكثر دوستان و رفقای مجید بعد از تماشای فیلم آن را تأیید نكردند و تازه با ناراحتی گفتند تمام این ها خیالی و دروغ است. آن دوستان داخل فیلم هیچ كدام وجود ندارند. درست است مجید در این جو اتابك بزرگ شد اما مادرم آنقدر روی او كنترل داشت كه دوستانش به شوخی به او «بچهننه» میگفتند. مادرم ساعت خروج و ورود او را چك میكرد و مثلاً میگفت فلان ساعت باید خانه باشی. مجید هیچ وقت توجهی به كارهای بد و خلاف نداشت. سابقه بازداشت كلانتری نداشت تا چه برسد به زندان و این حرفها. میتوانید از بابت همین حرف به سوءسابقه مراجعه كنید تا ثابت شود. تازه تمام بچههای محل او را میشناختند، میتوانید از آن ها پرس و جو كنید. تمام آن تصاویر واقعی نبود. برادر من یك تیپ ساده داشت. روی بدنش خالكوبی نداشت، دوستانش هم اهل این حرفها نبودند. تازه از این ها گذشته آن منطقهای كه مجید شهید شد همه اش كوه و كمر است و جایی نبود كه با گیوه این طرف و آن طرف بروی.»
دوباره فیلم و فضای آن به سراغمان آمده. حرف را به شهادت مجید میكشانم. محمد میگوید: «هفتم تیرماه 67 بود. آن روز مجید شهید شده بود و ما چهار روز بعدش با خبر شدیم. اولش به داییام خبر داده بودند. آن بنده خدا تا سه روز میآمد پشت در خانه و برمیگشت. رو نداشت به خواهرش خبر مرگ پسرش را بدهد. تازه خواهری كه داغدار پسر اولش بود و حالا دومی هم از دست رفته بود. كل محله با خبر شده بود و ما خبر نداشتیم. اما به هرحال فاش شد؛ اولش از مجروحیت گفتند و یواشیواش خبر دادند كه مجید شهید شده...» محمد نمیتواند ادامه بدهد، خواهرش از آن روز میگوید: «وقتی جنازه مجید را آوردند مادرم داغان شد. مجید ستون خانه ما بود. هروقت وارد خانه میشد شادی هم با او میآمد. بچههای خوب مادرم شهید شده بودند. شاید همه پدر و مادرها بگویند به همه فرزندانشان یك اندازه علاقه دارند ولی مادرم دو پسر دوستداشتنیاش را از دست داده بود. او تا آخر عمرش مرگ آن ها را باور نكرد. همیشه چشم به در داشت و منتظر بود. آخرش هم با خیال آن ها از پا درآمد. سه تا از رگهای قلبش گرفته و مسدود بود ولی توجهی نداشت. هر پنجشنبه سر خاك آن ها بود.»
امیرحسین و مجید در كنار هم، در قطعه 28 شهدای بهشتزهرا دفن شدهاند. خواهر و برادر از مجید میگویند و روزهای با او بودن. پدر مجید یك گوشه نشسته و خیره نگاه میكند. دختر به پدر اشاره میكند و میگوید كه مریضاحوال است؛ آلزایمر دارد. اگر چه او از بیماری پدر میگوید اما «حسین خدمت» پدر مجید، هنوز یاد او را فراموش نكرده. درباره مجید به چند كلمه اكتفا میكند: «مجید خیلی مردمدار بود. اگر ده تومان توی جیبش بود آن را میبخشید. خیلی با سخاوت بود. خوب و نازنین و با همه میجوشید. همیشه عادت داشت بعد از پایان كار در ساعت هفت و هشت به خانه برگردد. بعد از این كه شهید شد، نگاهمان به در خیره ماند تا ساعت هشت شب در را باز كند، داخل بیاید. همیشه چشمبهدر ماندهام.»
بعد از این حرفها، محمد به پدر اشاره كرده و میگوید: «چند وقت پیش با هم میآمدیم، یكدفعه چشمش به پوستر فیلم و عكس كامبیز دیرباز افتاد. برگشت به من گفت: محمد، این عكس مجید نیست. چرا خود مجیده...» این را میگوید و بغض میكند، نمیتواند ادامه بدهد. به فیلم اخراجیها رسیدهایم؛ انگار گریزی از آن نیست. وارد بحث فیلم میشویم. خواهرش شروع میكند، میگوید: «اولش داماد خالهام فیلم را در جشنواره فجر دیده بود. او به ما گفت اول فیلم نوشته «تقدیم به خانواده شهید مجید خدمت»، البته مثل اینكه در اكران عمومی آن را برداشتند. كاری به این كار ندارم. توجهی نداشتیم، زیاد اهل سینما و فیلم نیستیم. همه چیز از برنامه «شب شیشهای» و مصاحبه دهنمكی در آن برنامه شروع شد. وقتی او عكس برادرم را نشان داد و او را معرفی كرد همه اهالی محله متوجه شدند كه داستان زندگی مجید ماست. از همان جا حساس شدیم. وقتی داستان فیلم را دیدیم با تناقضهای زیادی روبهرو شدیم. اولش اینكه - با تمام احترامی كه برای آذریزبانان قائلیم- ما ترك نیستیم. از آن گذشته پدر من زنده است و علاوه بر مجید، چهار پسر دیگر هم دارد. نه اینكه مجید مثل مجید سوزوكی فیلم، تكپسر و با یك خواهر دم بخت و مادرش زندگی كند. زمانی كه برادرم به جبهه رفت و شهید شد، من به عنوان تنها دختر خانواده، هشت سالم بود. مورد دیگر كه خیلی هم به ما برخورد، در توضیح داستان فیلم بر روی قاب CD نوشتهاند: «مجید كه یكی از اراذل جنوب شهر تهران است، به دختری دل میبازد...» باور كنید این كلمات اعصاب ما را داغان كرد. برادرم اهل این حرفها نبود. اصلاً توی این فاز نبود كه عاشق دختری بشود و مثل بادیگارد او را همراهی كند و مواظبش باشد، یا این كه به عنوان مزاحم تلفنی خانه آن ها زنگ بزند! دهنمكی و سایر بازیگران به خانه ما آمدند. وقتی از او پرسیدم، جواد داد: این روال یك فیلم است و به قول معروف داستان است. نشد جوابش را بدهم ولی میخواهم بپرسم اگر این ها فیلم است پس چرا اول فیلم نوشته بر اساس مستندات واقعی تهیه شده؟ و از این گذشته چرا در برنامه شبشیشهای و سؤال رشیدپور از قهرمان داستان و الگوی آن، عكس برادرم را درآورد و گفت قصه زندگی این شهید یعنی مجید خدمت است؟»
خواهر همچنان شكایت دارد و از تناقضها میگوید. وقتی به عكس اشاره میكند، محمد میگوید: «میدانید آن عكس چطور دست دهنمكی رسیده است؟ خودم آن را به او دادم. آن موقع روزنامهای به نام «شلمچه» داشت و عكس شهیدها را چاپ میكرد. یك بار در مسجدی در حوالی خیابان جمهوری او را دیدم و عكس مجید را دادم تا در شلمچه چاپ كند. او برادرم را زیاد نمیشناخت و شاید چند روزی همدیگر را در جبهه ملاقات كرده باشند، اگرچه خود دهنمكی میگوید پانزده روز آخر عمر مجید را با او بوده تا زمانی كه برادرم شهید شده.»
خواهرش دوباره به میان حرفها میآید و ادامه میدهد: «چرا مقام یك شهید را اینقدر پایین آوردند؟ شهیدی كه آنقدر ارج و قرب دارد. وبلاگ دهنمكی را می خوانم. اگر او با این شهیدها بوده چرا آن ها را اینطور تصویر میكند؟ سیگار كشیدن شهید همت چه اهمیتی دارد در حالی كه او دلاور و سردار دوران بوده است.»
فضا در حال و هوای شكوه و گلایه است. آن ها قبلاً هم در یك سیدی همین حرفها را زدهاند. صحبت را به آن سو میبرم. میگوید: «سیدمحمد جوزی برادر دو شهید است. او با مجید آشنا بود. با یك دوربین معمولی آمد و حرفهای ما را ضبط كرد. به هر حال آن CD پخش شد و واكنشهایی را به دنبال داشت. نمیخواهیم در اینباره زیاد حرف بزنیم اما با دیدن این صحنهها و نوشتهها دلمان به درد میآید. ای كاش دهنمكی هیچ وقت عكس برادرم را نشان نمیداد و نام او را نمیآورد.»
میگویم: شاید شما از این حكایت عاشقی مجید بیخبر بودید؟ جواب میدهند: «به هیچ عنوان امكان ندارد، تازه مجید در مغازهای كه اجاره كرده بود با خالهام همسایه بود. خالهای كه خیلی دوستش داشت و همیشه با هم شوخی میكردند. تمام درددل و حرفهای دلش را به او میگفت. اگر این طور بود حتما او با خبر بود. از این ها گذشته همان خالهام، برای مجید به خواستگاری رفت. به هرحال آقای دهنمكی با ما آشنا نبود و ماندهایم كه چرا یك دفعه مجید ما را انتخاب كرد و آن طور به تصویر كشید؟»
حالا مجید خدمت سالهاست كه از این دنیا پركشیده و در گوشهای از بهشت زهرا در كنار برادر و سایر همرزمانش آرام گرفته. تنها عكس دوران رزم او به یك تصویر كپیشده برمیگردد. تنها عكسی كه در دست دوست و همرزمی بود و هنگام شهادت مجید و تشییع جنازه، به سراغ خانواده آمد و یك كپی از آن را در اختیارشان گذاشت؛ عكسی دستجمعی كه در هوای سرد و ابری ارتفاعات شاخ شمیران به یادگار گرفته شده است. خواهرش نامهای از او را نشان میدهد كه در دو خط نوشته شده؛ نامهای كه انگار در همان حال و هوا تحریر شده و خواهر در نهایت وسواس، از تنها یادگار برادر نگهداری میكند. نامهای كه همه اش همین است:
«بسمهتعالی
پس از عرض سلام، امیدوارم كه حالتان خوب باشد. اگر از حال اینجانب خواستار باشید، حال من خوب است.
خداحافظ، به امید دیدار
مجید خدمت».
آقای نویسنده ای که برای نقد یک فیلم تهدید به خودسوزی کرده بود وقتی پاسخ خود را در روزنامه خواند به جای پاسخگویی به شبهات و استدلالها اقدام به شکایت کرد.
دوستی که در یک مطلب خود با چندین اهانت و اتهام به جای نقد شمشیر در دست گرفته بود و در سایت ها و نامه های خود مدعی رعایت قواعد بازی در عرصه نقد و نقدپذیری بود با رجوع به شعبه ۱۲ دادسرای تهران (ویژه سایت ها و وبلاگ ها) شکایت نامه تنظیم کرد.
همین روشها نشان از میزان صداقت ایشان در ادعاهای خود دارد و به نظرم پادرمیانی آقای داوودآبادی برای پاسخ ندادن به جنجال های وبلاگی و رسانه ای باعث توهم این برادر شده البته بعد از دادگاه در مورد آگاه سازی های! این دوست مان بیشتر خواهید دانست.
کاش اسم من هم داریوش بود!
گویا برخی دنبال حاشیه های جدید برای فیلم هستند که خودشان را بیشتر مطرح کنند که در آن صورت باید پاسخگویی رفتار خود باشند...
کاش به جای اخراجی ها عقده ای ها را می ساختم
به دنبال انتشار مطلبی در روزنامه جمهوری اسلامی در جهت جلوگیری از پخش فیلم سینمایی "اخراجی ها" از سیمای جمهوری اسلامی که قرار بود آخرین روزهای ماه رمضان پخش شود که نشد، و ادعای نویسنده مقاله مبنی بر این که در صورت پخش آن فیلم از تلویزیون، خود را به آتش خواهد کشید، کارگردان فیلم اخراجی ها، در دفاع از فیلم و در پاسخ ادعاهای نویسنده، جوابیه مفصلی در روزنامه جمهوری اسلامی 25 مهر ماه منتشر کرد:
لینک مطلب از وبلاگ آقای ده نمکی
روزنامه جمهوري اسلامي يادآوري سه نكته را در اين زمينه لازم مي داند :
1 ـ برخلاف آنچه در اين جوابيه ادعا شده متن انتقاد چاپ شده حاوي اهانت نبود .
2 ـ در مطلبي كه در روزنامه جمهوري اسلامي چاپ شد تهديد به خودسوزي وجود نداشت .
3 ـ به جناب آقاي ده نمكي يادآوري مي كنيم تحمل نقد از لوازم هر كار فرهنگي يا هنري و يا رسانه است . بهتر است ايشان آستانه تحمل خود را بالا ببرند و در پاسخ دادن به منتقدان از عصباني شدن بپرهيزند.
امروز روز نامه جمهوری مطلبی به قلم یک وبلاگ نویس که یک جلد کتاب هم برای جنگ نوشته! منتشر کرده و در آن آقای ضرغامی را تهدید کرده که در صورت پخش سریال اخراجی ها در مقابل صدا وسیما ومسجد بلال شکایت به شهدا می برد(نشنیده بگیرید لابد خودش را آتش می زند) جوابیه ای برای روزنامه جمهوری نوشتم که در صورت چاپ طبق قانون مطبوعات! در این صفحه بازتاب خواهم داد ولی دوست دارم نظر شما را در مورد این مقاله بشنوم.
خدا را شکر وحدت ملی ما فرا ملی شد انصار و جمهموری اسلامی و اعتماد ملی و همشهری جوان پسر آقای حداد عادل و نسیم پس آقای محسن رفیق دوست و صدای آمریکا در مورد حمله به اخراجی ها به یک نتیجه رسیده اند.شما می دانید چرا؟
انواع تهمت ها و افتراء ها نثارم کردند
در مقابل تمام توهین ها و نشر اکاذیب سکوت کردم تا گرد و غباری که ایشان بواسطه نفوذ رسانه ای که دارند باعث نشود تا حرف حقم در این میانه گم و محو شود
روزنامه وزین جمهوری اسلامی
با عرض سلام و احترام:
الف) جوابیه نویسنده و كارگردان محترم فیلم تخیلی اخراجی ها را در روزنامه مورخه 25/7/86 مشاهده كردم و افسوس خوردم !
هرچند كه به محض چاپ نامه ام در مورخه 3/7/86 به ریاست محترم صدا و سیما ، كارگردان محترم فیلم ، در وبلاگشان در همان تاریخ در ساعت 20 ، انواع تهمت ها و افتراء ها نثارم كردند، كه در مقابل برخورد غیر حرفه ای ایشان در جوابیه ارسالی را باید به دیده منت پذیرفت زیرا نوع نگارش این جوابیه با مطالبی كه در طول بیست روز گذشته بر علیه اینجانب مطرح كرده اند ، بسیار مؤادبانه تر شده است !!!
این حقیر در طول این مدت به منظور جلوگیری از به بیراهه رفتن مفاد نامه و درخواستم از ریاست سازمان صدا و سیما ، و همچنین ممانعت از وارد شدن به نزاع شخصی كه خواست كارگردان مذكور بود ، در مقابل تمام توهین ها و نشر اكاذیب سكوت كردم تا گرد و غباری كه ایشان بواسطه نفوذ رسانه ای كه دارند باعث نشود تا حرف حقم در این میانه گم و محو شود.
اكنون نیز با ایشان هیچ حرفی ندارم كه اصول حرفه ای می گوید:
نویسنده و یا كارگردان، هر حرفی داشته باشد در كتاب یا فیلم خود زده است ، و ضمیمه شدن نویسنده یا كارگردان به كتاب یا فیلم جهت توجیه مفاد آن ، تنها نقص كتاب یا فیلم را بر ملا می كند و گرنه خود كتاب و فیلم می تواند از خود دفاع كند، البته مشروط به اینكه قابل دفاع باشد ! و گرنه توجیه های بعدی باعث رفع ایراد یا نقص نمی شود.
اگر جوابیه ایشان در هر جریده ی دیگری بغیر از روزنامه جمهوری اسلامی منتشر می شد ، باز هم روزه ی سكوت خود را نمی شكستم . كما اینكه تا كنون در خصوص هجمه رسانه ای ایشان اینگونه عمل كرده ام.
ما بقی در لینک مذکور درج گردیده است.
منبع خبر : ايسنا
دوشنبه,12 آذر 1386
دادگاه مسعود ده نمکي 21 فروردين ماه سال آينده به اتهام نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي برگزار مي شود.
به گزارش ايسنا، با شکايت ابوالفضل درخشنده، نويسنده مجموعه داستان هاي تخريبچي دوران، پرونده اي به اتهام نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي براي مسعود ده نمکي در دادسراي کارکنان دولت و رسانه تشکيل شد.
پس از صدور قرار مجرميت و کيفرخواست از سوي دادسراي عمومي و انقلاب تهران، پرونده براي رسيدگي به شعبه 1083 دادگاه عمومي تهران ارسال شد که قاضي حسينيان 21 فروردين ماه سال 87 را براي رسيدگي به اين پرونده تعيين کرد.
آقای ده نمکی به استناد به مطالب نگارش شده در نامه ی آقای درخشنده به ریاست محترم سازمان صدا و سیما ، مطالبی را منتشر کردند و همزمان در شعبات 2 و 12 دادگاه تخلفات کارکنان دولت شکایتی را بر علیه ایشان مطرح کردند.
به دلیل توهین و اهانت و نشر اکاذیب متقابلاٌ ایشان نیز در شعبه 12 همان دادگاه طرح شکایت کردند و قرار مجرمیت برای آقای ده نمکی صادر گردید و قرار است در تاریخ 21 فروردین ماه 1387 جلسه دادگاه ایشان تشکیل شود.
از آنجایی که نیت تنبه ایشان از انتشار دروغ و تهمت و افترا بود . ظاهرا ایشان متوجه اشتباه خود شده اند و در گوشه وبلاگشان نوشته اند :
صرفا کامنت هایی تایید می شود که دارای هویت و فاقد اهانت به هرکسی باشد.
....
لذا از آنجایی که قوانین جزایی دین مبین اسلام صرفا برای تنبه می باشد و آقای ده نمکی با نوشتن این مطلب در گوشه وبلاگشان ثابت کرده اند که از رفتار زشت و توهین آمیز خود نسبت به بزرگواران وبلاگ نویس و منتقدان به فیلم تخیلی اخراجی ها ، درس عبرت گرفته اند و متعهد و به عدم تکرار این
البته این به این دلیل است که ایشان همانگونه که در وبلاگشان نوشته اند متنبه شده و از تکرار این هوچیگری ها و توهین ها خودداری نمایند.
چه کنيم که :
از ماست که بر ماست !
بزرگواران و فرهیختگانی که با اعتراض خود ، مانع از پخش فیلم تخیلی اخراجی ها از صدا و سیما در هفته ی دفاع مقدس و عید سعید فطر شدند ، نوک پیکان اعتراضشان ادعای کارگردان محترم فیلم به مستند بودن اخراجی ها بود!خصوصاٌ آنکه ایشان در برنامه ی شب شیشه ای شبکه 5 سیما ، با نشان دادن عکسی مدعی ساخت فیلم بر اساس زندگی نامه ی شهید خدمت گردید!بگذریم از شکایت ها و مصاحبه های متعدد خانواده شهید خدمت که این دروغ بزرگ را با سند و مدرک تکذیب کردند.
چندی قبل در برنامه ی سینما دو ، کارگردان محترم فیلم اخراجی ها ، ضمن معذرت خواهی از خانواده ی شهید خدمت ، عنوان نمودند : فیلم اخراجی ها تخیل و برداشت آزاد ایشان است...
دوستان بزرگوار اگر خاطرشان باشد ، وقتی فیلم سیصد پخش شد ، همه ی ما با امضاء تومار ، به دروغپردازی های این فیلم بر علیه تمدن کهن ایرانی ، اعتراض کردیم . و وقتی که تهیه کننده ی آمریکایی فیلم سیصد عنوان نمود : فیلم سیصد هیچ ارزش تاریخی ندارد و تنها تخیل است ... دیگر دلیلی بر ادامه ی اعتراض نبود.
اکنون نیز از زمانی که کارگردان محترم فیلم تخیلی اخراجی ها اعتراف نمودند که فیلم مذکور تخیل و برداشت آزاد ایشان است و هیچ ربطی به شهید خدمت ندارد ، دیگر اعتراض به این فیلم توجیه پذیر نیست . که هر کسی آزاد است تخیل خود را منتشر کند...
لینک مطلب به وبلاگ آقای درخشنده
آگاهانه يا نا آگاهانه !
ديدن يک فيلم با خواندن يک کتاب بحث مناظره آگاهانه خط قرمزی ندارد
چون مخاطب آگاه به آن موضوع بوده و شايد در آن حوزه خبره و کارشناس هم باشد
ولی اغفال اذهان و تعريفی از يک اثر آنهم خلاف واقع کاری غير حرفه ای و محکوم به شکست است
نقدی جالب و مقايسه دو اثر اخراجي ها و فیلم ۳۰۰ديدم قسمتی از آن اينچنين بود .
شايد در نگاه نخست مقايسه دو اثر سينمايي كه از نظر خاستگاه، تكنيك، ايدئولوژي و هدف، تفاوتهاي بنياديني دارند، بيمعنا به نظر برسد، اما با مقداري تأمل، ميتوان وجوه تشابهي علاوه بر همزماني اكران بين اين دو فيلم يافت.
هر دو فيلم پيش از نمايش، جنجال آفريدند و حواشي آنها، عامل عمده جذابيتشان شد.
هر دو اثر سينمايي از نگاه اكثر منتقدان، فاقد ارزشهاي فني و حرفهاي قلمداد شدند.
هر دو اين آثار با اقبال عمومي در نمايش روبهرو شده و به فروش خوبی دست يافتند.
كارگردانان هر دو اثر، فاقد تجربه جدي در سينما بودند و ساخت چنين آثار جنجالي از آنان انتظار نميرفت.
و سرانجام هر دو فيلم، از سينما به عنوان ابزاري براي مبارزه استفاده كردند. «300» وسيلهاي براي ايجاد ذهنيتي توهمآميز به غرب در برابر شرق به ويژه ايران و «اخراجيها» به گفته سازندهاش به ابزاري براي مبارزه فرهنگي و تداوم مسير دفاع مقدس و انقلاب.
هرچند تاكنون موفقيت «300» در راستاي هدف از پيشتعيينشده آن تضمين شده و اقبال كمنظيري از اين اثر در جامعه ايالات متحده شده كه همچنان دچار التهاب ناشي از حادثه 11 سپتامبر و سپس دو جنگ پياپي در خاورميانه است و شايد اين فيلم وظيفه آمادهسازي مردم آمريكا براي تهاجمي ديگر را بر عهده دارد؛ اما آيا مسعود دهنمكي نيز همانند «زاك اسنايدر» در مبارزه خود موفق بوده است؟
در «اخراجيها»، دهنمكي فرم و محتواي خود را تا حد زيادي از مجموعه تلويزيوني «خوشركاب» ساخته علي شاهحاتمي كه چهار سال پيش در ايام نوروز از سيما به نمايش درآمد، وام گرفته است، هرچند «خوشركاب» هم از سوي منتقدان، تأثيرگرفته از «ليلي با من است» كمال تبريزي ارزيابي ميشد.
داستان، كشانده شدن لوطيها به جبهه است كه البته در اين دو اثر، ناشي از اجبارهاي متفاوت است؛ اما در هر دو، تشابهات فراواني به جهت تيپسازي، ديالوگها، استفاده از اشعار و ترانههاي پيش از انقلاب، تقابل با شخصيتهاي سنتي جبهه و حضور رزمندهاي كه نقش مرشد را براي لوطيان در حال اصلاح ايفا ميكند، به چشم ميخورد. هرچند از نظر شاخصههاي فني، اثر شاهحاتمي به رغم تلويزيوني بودن برتريهاي محسوسي در فيلمنامه، كارگرداني، تدوين و حتي بازيگري نسبت به اثر دهنمكي دارد، اما همين تكرار موفق نيز جالب توجه است. با اين حال، «اخراجيها» از آنجا مورد ترديد قرار ميگيرد كه دچار تنها نقطهضعف بزرگ «خوشركاب» ميگردد و آنقدر در كوچه پسكوچههاي حاشيه و جذابسازي اثر ـ كه در فرهنگ عاميانه و كوچهبازاري لوطيها متمركز شده ـ خود را درگير ميكند كه فرصت و توان پرداختن به متن كه همان بستر تحولساز جبهههاست، در فيلم گرفته ميشود، بنابراين «اخراجيها» نيز همچون «خوشركاب» موفق به جذب مخاطبی ميشود، اما توان برقراري ارتباط عميق و انتقال پيام بطني خود را با بيننده نمييابد. هرچند ممكن است شاهحاتمي در «خوشركاب» اصولا مدعي چنين انتقالي نباشد و همين اثر ايجادشده را مطلوب بداند، اما از دهنمكي كه به بيان خود، فيلمسازي را ابزاري براي اهداف بالاتر و انتقال و القاي آرمانهايش به مخاطب ميداند، چنين نتيجهاي پذيرفته نيست.
مقايسه اين دو اثر با آثار فيلمساز منحصر به فرد و برجسته سينماي ايران، ابراهيم حاتميكيا، كه در ژانر دفاع مقدس ساخته شده، اما در اكثر آثار خود به ويژه «ديدهبان»، «مهاجر»، «آژانس شيشهاي» و «روبان قرمز» تا حدود زيادي موفق به انتقال پيام اصلي مورد نظر خود ميشود، نشان ميدهد كه سوژه جذاب، اقبال مخاطب، بودجه سنگين و حتي شرايط مساعد فرهنگي و سياسي روز جامعه نيز به منزله موفقيت يك فيلمساز در مقصود خود نيست، هرچند نگارنده نه مدعي نقد تخصصي سينماست و نه تمايل چنداني به ورود به اين عرصه پرمدعي دارد؛ اما از آنجا كه به بهانه اكران «اخراجيها» در سينما و فروش ميلياردي اين فيلم، پديدآورنده آن مجال بيسابقهاي براي طرح دغدغهها، عقايد و تمايلات فرهنگي و اجتماعي خود يافته است،اكنون كه مسعود دهنمكي سخن از باقي ماندن در مبارزه ميگويد، بايد سخن وي را بپذيريم و بر حسن نيتش ارج نهيم، اما كمترين وظيفه ما هشداري است به او كه در دام انحرافي از مسير اصلي مبارزه كه در دهه 70 او را با خود به سويي ديگر برد، فرو نيفتد.
مبارزه امروز در عرصه فرهنگ و هنر و در بطن جامعه، مؤلفههاي فراواني را ميطلبد كه فراتر از خنداندن و گرياندن تماشاچي سينماست. هرچند اين مخاطب بهترين فرصت براي آغاز حركت است، اما حركتي صحيح به مقصدي از پيش برنامهريزي شده ـ آنگونه كه «300» مخاطب خود را برميانگيزاند و در مسير مبارزه به راه مياندازد ـ نياز دارد. اما «اخراجيها» هنوز دچار اختلاففاز بيست ساله با عرصه مبارزه است، مسئله امروز جامعه ما تبديل به دستماليزدي اراذل «اخراجيها» به كلاشينكف بسيجيان نيست، چراكه امروز نه تودههاي دچار غفلت جامعه از جنس اين اراذلند نه در مبارزه اصلي كلاشينكف و ديگر تسليحات ما اثر جدي دارند. مبارزه امروز، چالشي جدي و نرمافزاري با فرهنگ خودساخته و القا شدهاي است كه روح انقلاب و ارزشها را به استحاله كشيده است، مبارزهاي است كه ديگر قابل تطبيق با مرزهاي خاكي و آبي نيست؛ بلكه در همه جا رخ ميدهد و حريف در هر لباسي رخ مينماياند.
و تشابه آخر عذرخواهی و تکذيب مستند بودن آن از هر دو کارگردان است .
توضیح : عکس ایتدای صفحه از نشریه خبری تحلیلی و اطلاع
رسانی رویش می باشد.
با عرض تشكراز تمام دوستان عزيز كه مطالب بسياري را تاكنون در مورد موضوع طرح در اين وبلاگ ارسال نموده اند.
هدف اين وبلاگ آشنايي نسل سوم با جرياناتي سليقه اي كه توسط افراد يا گروههايي زور مدار كه تا ديروز به حريم اعتقادي وارزشي ديگران تعدي مي كردند و برايشان خط قرمزهاي خود را تحميل مي كردند و امروز با ابزارهاي رسانه اي با پزيشن هاي جديداين قصد خود را به خيال خود ادامه مي دهند و انتظار دارند ديگران هم مانند آنها فكر كنند و اين نسل را فاقد اندازه گيري و پردازش فكري دانسته و خود را تنها قهرمان مبارزات جا مي زنند و با تغيير و تحريف دست آوردها و ثروتهاي بيشمار بدست آمده پس از انقلاب شكوهمند اسلامي و دلسرد ويا به تاخير و تعليق و ترديد فكري اين جوانان مورد هجمه فرهنگي داخلي قرار دهند.
روشي كاملا كهنه استعماري! براي چپاول داشته ها و اندوخته و ميراث هاي اين نسل بهترين راه معلق و مردد كردن آنها به داشته هاي خود است. چرا كه اگر اين نسل نداند كه چه دارد غارتش آسانتر است .
و در تهاجم جديد ادعاي اين افراد خط شكني و عبور از خط هاي قرمز ! كه معني آن يعني شكستن نظام ارزشها و حريمها و حرمتهاي ديگران است و دست يابي به اهداف خود تا كنون بيش از 32 مقاله و 354 عكس در اين خصوص به دستم رسيده كه پس از دسته بندي آنها را در اين وبلاگ قرار مي دهم باز هم سپاسگزارم از لطف و عنايت شما عزيزان و مباهات مي كنم به هوشمندي و زيركي نسل سوم انقلاب كه زيركي يكي از نشانه هاي مومن است . برقرار باشيد. زحمت بكشيد مطالب را ايميل كنيد تا جاي ممكن براي استفاده بيشتر عزيزان ديگر از ارسال كامنت خصوصي پرهيز كنيد. اينحا محل حرفهاي شماست.
زيبا تر از خط سرخ حسين (ع) خطي نديدم